
خدایا شکرت که عمری بهم دادی یه بار دیگه محرم رو دیدم
...
آه آه آه ...
محرم اومد...
سال جدید قمری هم اومد ....
ولی ولی ولی ....
یا صاحب الزمان یه سال دیگه هم گذشت و سال جدید شروع شد ولی هنوز چشم کورمان به جمال نورانی شما بینا نشد....
نیومدی آقا ....!
یه صبح جمعه دیگه اومد ولی تو نیومدی
یه دعای ندبه دیگه خونده شد ...نیومدی
یه محرم دیگه اومد...
آقا انشاالله دیگه این محرم میایی آقا !
آخه ما که هنوز کربلا ندیدم ...
ما که هنوز مدینه ندیدم ...
آقا میایی دیگه ؟
آره آقا بیا به والله خسته شدیم دیگه خون تو رگهامون مایع جنون شده
آقا بیا....
آقااین روزا اونقدر تحملش سخته ...
ااونقدر سوز داره که دل تاب و تب به آغوش کشیدنش رو نداره
اونقدر درک واقعه برام سنگینه....
آقا درسها زیاده ما که تو مکتب شما همیشه تنبل کلاسیم
همش صفر میشیم
چیزی بلد نیستیم ...
همیشه سر به زیریم
رو سیاهیم ...
بدیم ...
خار و خاشاکیم ...
ولی آقا اومدم دست به سینه عرض ادب کنم ...تسلیت بگم ولی باز روم نشد ....
آقا از شاگردان خوب شما شنیدم که یکی بود تو کربلا مثل ما گناه کارا بود آدم بدی بود
ولی فریاد هل من ناصر .. شنید و خوب شد ...
آقا یعنی ما ها رو این همه صدا می زنی آخرش یه روز خوب میشم؟
آقا شنیدم و خواندم که تو کربلا همچین روز یکی کاروان رو نگه داشت گفت امامم !!! گفته که بر حسین سخت بگیر و او را در یک زمین عریان بازداشت کن که نه قلعه ای داشته باشد و نه آبی !
آه آه آه ...
*
کاروان در کربلا ، کنار فرات منزل نمود ...
امام حسین (علیه السلام ) چشمانش اشکین شد و فرمود :
با را خدایا ، من از کرب و بلا به تو پناه می برم
بعضی وقتا شیطان خیلی آزارم میده ولی من تورو دارم
به ذات پاک تو پناه می برم
دوستت دارم مولای من